تبليغاتX
* تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است * شهر آرزوها

چهارشنبه 19 دی1386

اینجا ایران است سرزمین گل و بلبل و فحش

 

۱- در حال صحبت کردن با دوستش بود که حرفهایش حواسم را به طرف او جلب کرد در هر جمله ای که به زبان می آورد حداقل یک فحش پیدا می شد،آن هم چه فحش هایی!! حالا خوب بود خودش هم دختر بود......

۲- سوار اتوبوس یا تاکسی که می شی فحش می شنوی،به دانشگاه ، مدرسه ، اداره و ورزشگاه می روی فحش می شنوی.....

۳- از زبان مهندس ، استاد، معلم ، رئیس اداره ، راننده ، نانوا ، خیاط ، بنا، دانشجو ،نویسنده همین وبلاگ، فرمانده ارتش ، پلیس ، دکتر ، دانش آموز ، بازاری و بچه دو ساله فحش می شنوی ، حتی از زبان رئیس جمهور مملکتت هم فحش می شنوی.....

انگار فحش شده جز, اصلی زبان اکثریت مردم ایران .....

 


***

 

برای ترویج و افزایش بیشتر زبان فحش در بین مردم چند پیشنهاد و نکته به نظرم رسید که در زیر بیان می کنم:

۱- از این پس در کنار نام ایران به جای کلمه کاملا غریب و ناآشنا اسلامی،از کلمه فحشی استفاده نمایید و بگویید: جمهوری فحشی ایران

۲- جهت تقویت روحیه فحش گویی در جامعه، پیشنهاد برگزاری مسابقاتی رو می کنم مانند: جشنواره فحش فجر، برترین فحش سال ، قهرمان قهرمانان فحش دهی ، فحش بیشتر در 100 ثانیه و برگزاری نمایشگاه هایی با موضوعاتی همچون:تاریخ فحش ایران و بدترین فحش های دنیا. در ضمن چاپ جدول فحش را نیز به روزنامه ها و مجلات توصیه می کنم.

۳- از آنجا که فحش ندادن گناهی کبیره به حساب می آید،به زحمت کشان نیروی انتظامی توصیه می کنم که در راستای طرحهای امنیتی خود،طرحی نیز جهت مبارزه با فحش ندادن و مخالفان آن آغاز کنند و در آن کسانی را که به فحش دادن علاقه ای ندارند در مرتبه اول اندرز و در صورت انجام ندادن این کار برخوردهای شدیدتری با آنها نمایند.

۴- از آنجا که هرساله فحش های جدیدتری وارد بازار می شوند،بسیاری از عزیزان توانایی بیان تلفظ صحیح این فحش ها را ندارند.به همین دلیل پیشنهاد ایجاد آموزشگاهایی را جهت آموزش افراد می نمایم.شایان توجه است این کار ضمن کمک در ترویج ناسزا گویی در بین مردم سبب کمک به دولت در جهت کاهش نرخ بیکاری (چندی پیش یک رقمی شده و الان هدف نزدیک شدن به صفر است)نیز خواهد شد.

۵- لقب ایران در جهان کشور گل و بلبل است اما پیشنهاد می کنم اگر خواستید از ایران در جایی سخن بگویید اینگونه ایران را معرفی کنید: 

                                       اینجا ایران است سرزمین گل و بلبل و فحش

 

***

 

برف در حال باریدن است.با بارون چشمهام رو شستم و تغییراتش رو دیدم.اینبار می خوام با برف چشمهام رو بشورم شاید تغییراتی رو که می خوام بتونم در خود ایجاد کنم....

 

به دست خط امید شهاب ضمیری در 1:31 |  لينک ثابت   • 

جمعه 9 آذر1386

سیگار(عشق)

 

خوشحالم ، چون به حسی که در این چند وقته تبدیل شده بود به یکی از آرزوهام،نزدیک شدم:
تنفر از عاشق شدن و عاشق بودن
.........

 


***

 

بدون مقدمه می رم سر اصل مطلب.
یه چند تا شباهت بین عشق و سیگار پیدا کردم که گفتم بد نیست دوستان هم از اون مطلع شوند:

1- قدیم جوانها برای اینکه نشون بدن بزرگ شدند شروع به کشیدن سیگار می کردند.جوانهای امروزی هم برای اینکه این امر رو نشون بدن عاشق می شن.
2-در قدیم اگر علت سیگار کشیدن رو از جوانها می پرسیدیم می گفتن:((برای اینکه به آرامش برسیم)) الانم اگر از بیشتر جوانها بپرسیم که چرا دنبال عاشقی می رن پاسخ می دن:((برای اینکه به آرامش برسیم)).
3-در قدیم سیگار کشیدن به سرعت بین همه جوانها پخش شد از جوانان علاف خیابون و قلدرهای محله گرفته تا تحصیلکردها و حتی سیاستمدارهای جوان. عشق امروزی هم انگار اینطوری شده ، همه عاشقند ، از اونی که در محلمون ادعای قلدری می کنه تا اونی که در دانشگاهمون شاگرد اوله.
4-  معمولا جوانها جلو همه سیگار می کشیدند به غیر از جلو خانوادشون ، چون میدونستند با مخالفت اونا روبه رو می شن. الانم هرکی عاشق می شه معمولا به همه می گه غیر از خانوادش، چون می دونه که با مخالفتشون روبه رو می شه.
5- این دو آنقدر شباهت دارند که نبود یکی اون یکی رو خیلی خوب پوشش می ده: بعضی سیگاریها پس از ترک دنبال عاشقی و زندگی می رن.بعضی عاشفها هم پس از جدایی از معشوق سراغ سیگار و اعتیاد می رن.
6- جالبرتین شباهتشون هم  در اینه که سیگاریها وقتی سیگار رو ترک می کنند شروع به بد گفتن ازش می کنند. عاشقها هم وقتی از معشقشون جدا می شن شروع به بد گفتن از عشق می کنند.(نه خیرم،کی گفته من جزو این دسته هستم؟؟؟ از معشوقم!!! جدا نشدم که بخوام بخاطر این  موضوع از عشق بد بگم.))

فکر کنم  همینقدر بس باشه البته شباهت های دیگه هم وجود داره اما اگر بخوام همه رو بگم، پستم خیلی طولانی می شه.
   

 

 

***

 

 

ای کاش در این بین کمی هم عاشق خدا باشیم..........


 

به دست خط امید شهاب ضمیری در 0:49 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه 6 آبان1386

گورکن

 

 دلم گرفته
اما نمی دونم چرا اینبار درست نمی تونم احساسمو بروی کاغذ بیارم راستش....
اصلا ولش، بگذریم
....

                                                       

***

 

می خواستم در این پستم یک پیام تبلیغاتی برای جوانان جوینده کار بزارم تا در راستای تلاش دولت برای کاهش نرخ آمار بیکاری بعد از یک رقمی کردن آن، بنده با این پیشنهاد کارم ، آن را به صفر برسونم.
پیشنهادم به جوانان جویای کار این بود که بروند و شغل گورکنی رو یاد بگیرند آخه حسابی اطرافم رو بوی تعفن فرا گرفته و داره خفه ام می کنه .
اینقدر مرده این اطراف جمع شده که اگر همه جوانان جویای کار هم گورکنی رو یاد بگیرند باز هم نیروی کار کم می آوریم و مجبوریم از کشورهای دیگر نیرو وارد کنیم!!!!!
اما اگه راستش رو بخواین،ترسیدم این گورکن ها خودم رو نیز دفن کنند آخه اونجور که بوش می آد انگار منم مردم. بخاطر همین قید این پیام تبلیغاتی و کمک به دولت رو زدم.
و مجبورم با عرض معذرت ازتمام جویندگان کار، اعلام کنم که همچنان منتظر اقدام دولت در جهت....

                                                           

***

 

در زندگیم تا حالا آدمهای زیادی اومدند و بهم کمک کردند، می اومدن، کمک می کردن و می رفتن و من این وسط گاهی چنان بهشون امید می بستم که یادم می رفت اونها واسطه و فرستاده ای بیش نیستند و کمک کننده واقعی کس دیگه ایست.
اما خدا با این وضع هیچ وقت دست از کمک هایش به من برنداشت.
اینبار می خوام یه درخواست از خدای خودم کنم البته می دونم گاهی اوقات گناهایی می کنم که ازم دلخور میشه حتی خودم هم بعد از این گناها دوست دارم گلوم رو بگیرم و چنان فشار بدم که خفه شم.
 

اما خدایا تو تنها کسی هستی که تا حالا تنهام نذاشتی بخاطر این گناهانم منو ببخش و ازت خواهش می کنم که هیچوقت باهام قهر نکن حتی در اوج گناهانم،
                

                                           که من جز تو کس دیگه ای رو ندارم.

 

پ.ن

با عرض معذرت از دوستان چون این پست رو بدون ویرایش در وبلاگم قرار دادم از نظر جمله بندی و کلمات دارای ایرادهایی هست که دوستان به لطف خودشون منو ببخشن.

 


 

به دست خط امید شهاب ضمیری در 0:3 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه 29 شهریور1386

فاصله ها

 

خسته ام

                   باید بروم

                                    ساکم را جمع می کنم

و می روم

                         به فاصله ها

                                                    به خانه تنهاییم

و محبت را، مهربانی را، عشق را

                                                در پشت فاصله ها پنهان می کنم

انگار آنها نیز خسته اند

                                     و محتاج استراحت

 

پ.ن

یادمه بارها فاصله خستگی را از تن آنها ربوده

این بار نیز شاید این لطف را در حقم بکند

....

 

 

به دست خط امید شهاب ضمیری در 17:55 |  لينک ثابت   • 

سه شنبه 30 مرداد1386

18 سالگی تمام (این بار به بهانه خودم)

 

۱۸سالگیم تمام شد!!!!!

حالا دیگر می توانم خودم حساب بانکی باز کنم.

حالا دیگر می توانم خیلی راحت گواهینامه ام را بگیرم.

حالا اگر دزدی کردم به زندان بزرگسالان می روم.

و یا اگر مرتکب قتلی شدم لازم نیست به علت کمی سن چند سال منتظر اعدام بمانم.

دیگر خیالم جمع است که اگر قصد ازدواج داشتم به اجازه پدرم نیازی ندارم.

و اگر پدر و مادرم برای طلاق اقدام کردند انتخاب زندگی با یکی از آنها و یا با هرکس دیگر بر عهده خودم است.

یعنی ۱۸ سالگی تمام، که سالها منتظر آن بودم فقط همین امکانات را به زندگیم افزود؟؟؟

حق باز و بستن و برداشت حسابهای بانکی رو به لطف حضور کارمندهای مهربان که هرگز در اجرای قوانین سخت گیری نمی کنند از یک سال و نیم پیش داشتم. خوشبختانه قصد ازدواج و دزدی و آدمکشی را ندارم. پدر و مادرم هم رابطشون خوب است و با توجه به قانون گذاشته شده برای ۶۸ یها از چند ماه پیش امکان گواهینامه گرفتن را هم داشتم.

حال یکی پیدا شود و بگوید من چرا سالها منتظر ۱۸ سالگی تمام با این امکانات مسخره اش بودم؟؟؟؟

***

زندگیم یکنواخت شده، ای کاش دلم راضی می شد که کاری کنم ۲ شهریور امسال کسی تولدم را تبریک نگوید، تا شاید احساس تنهایی نیرویم را آنقدر زیاد کند تا بتوانم از این یکنواختی فاصله بگیرم اما......

 

 

به دست خط امید شهاب ضمیری در 19:20 |  لينک ثابت   • 

چهارشنبه 27 تیر1386

شب آرزوها

تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه آدمیان  است.               

 همه چیز تنها یک چیز است وهنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر

 کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.*

 *پائلو کوئیلو در کتاب کیماگر

 

سلام دوستان

 نمی دونم خبر دارین یا نه شب جمعه، شب آرزوهاست.

دوست دارم هر آرزویی که دارین  همین جا ، توی شهر آرزوها مطرح کنید خدا رو چی دیدین شاید برآورده شد.

در ضمن یه پیشنهاد هم دارم امیدوارم که همه اجرا کنید:

بیاین شب آرزوها همه مون برای برآورده شدن آرزوهامون ۱۰۰ تا صلوات بفرستیم،

مطمئن باشید دربرآورده شدن آرزوهامون بی تاثیر نیست.

پس منتظر آرزوهای زیباتون هستم فعلا.

 

 

به دست خط امید شهاب ضمیری در 19:24 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه 14 تیر1386

مادر فقط مادر است.

 

کاغذ را برداشتم تا شاید بتوانم بار دیگر با نخ فکرم کلمات را به هم بدوزم و اینبار معنی مادر را برروی کاغذ ببافم.

اما هرچی سعی کردم موفق نشدم.

ناگهان به یاد دکتر شریعتی افتادم او برای تعریف فاطمه (س) در کتاب فاطمه فاطمه است  از بوسوئه خطیب نامور فرانسوی تقلید کرده بود، با خود فکر کردم چه اشکالی دارد که منم برای تعریف مادر از او تقلید کنم؟

بنابراین شروع کردم:

مادر را مهربانی تعریف کردم اما تعریفی ناقص بود.

مادر را ایثار تعریف کردم اما ناقص بود.

مادر را صبور نام نهادم اما ناقص بود.

مادر را زیبایی معنی کردم باز هم ناقص بود.

مادر را محبت تعریف نمودم ناقص بود.

مادر را بخشنده معنی کردم اما ناقص بود.

و مادر را عشق تعریف کردم اما باز ...

.

.

.

اینها همه معنی مادر بودند ولی یک مادر فقط اینها نبود.

به ناچار سرتسلیم فرود آوردم و تقلیدم از دکتر شریعتی را با این جمله تکمیل نمودم:

 

معنی مادر فقط خود مادر بود.

 

 

***

 

          مادرم، عزیزم ، ای بهتر از جانم

                                                                    ستایشت  می کنم

 

روزت مبارک ای بهترین موجود هستی

 

به دست خط امید شهاب ضمیری در 19:8 |  لينک ثابت   • 

دوشنبه 14 خرداد1386

نشانه

 

تا حالا به آسمان آبی، خورشید فروزان، ستارگان چشمک زن و ماه بی همتا نگریسته ای؟

تا حالا کوه های سر به فلک کشیده، دریاهای بی انتها، کویرهای پهناور و جنگل های سرسبز را مشاهده کرده ای؟

تعویض لباس درختان را در چهار فصل چطور، آن را تا حالا دیده ای؟

شده از عطر  گل های رنگارنگ سرمست شوی؟

شده با حیوانات زیبا بازی کنی ؟

شده در زیر بارانهای بهاری بدون چتر قدم بزنی؟

و خودت را ای انسان چی، تا کنون موشکافانه بررسی نموده ای؟

می دانم که تا کنون هیچ کدام از این کارها را نکرده ای.

اینها همه نشانه ای از یزدان پاک هستند و بس.

                                                     و تو و من چه ساده لوحانه به دنبال نشانی از او می گردیم.

و  می گوییم:

                                                

                                                 ((پس کو این نشانه؟))

 

 

به دست خط امید شهاب ضمیری در 19:17 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه 20 اردیبهشت1386

باید برخیزم

 

چند ثانیه لبخند

                                                 چند ثانیه گریه

                                                                                                   و یک ماه گذشت......

 

یک لحظه شادی

                                      یک لحظه غم

                                                                      یک لحظه لذت

                                                                                                  و یک سال گذشت......

 

تکرار،تکرار،تکرار،تکرار......

                                                                                                        و یک عمر گذشت.

تا به کی اینگونه خواهم رفت؟؟؟؟

 

باید برخیزم و تکرار را نابود کنم

                                                                      تا شاید این عمر به همین سادگی ها نگذرد.

 

                                                  باید برخیزم

                                                                      و خود را نجات دهم

                                                                                                   باید برخیزم.

 

 

به دست خط امید شهاب ضمیری در 20:15 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه 26 فروردین1386

ابدیت

 

 

 به علت مسائل شخصی این پست حذف گردید.

 

 

 

 

به دست خط امید شهاب ضمیری در 19:11 |  لينک ثابت   •