تبليغاتX
* تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است * شهر آرزوها

دوشنبه 29 اسفند1384

هفت سین قرآن

سلام قولا من رب رحیم

 

سلام علی نوح فی العالمین

 

سلام علی ابراهیم

 

سلام علی موسی و هارون

 

سلام علی المرسلین

 

سلام هی حتی مطلع الفجر

 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

 

به دست خط امید.ش.ض در 18:46 |  لينک ثابت   • 

دوشنبه 29 اسفند1384

سال نو

یا  مقلب  القلوب  و  الابصار

 

یا  مدبر  و  اللیل و  النهار

 

یا محول  الحول و  الاحوال

 

حول حالنا الی احسن الحال

 

 

نوروز ۱۳۸۵ را به همه ی دوستان تبریک می گویم و

امیدوارم که سال خوبی همراه خانواده داشته باشید.

لطفا هنگام دعا کردن در سر سفره هفت سین مرا نیز  

از یاد نبرید.

 

 

به دست خط امید.ش.ض در 18:30 |  لينک ثابت   • 

دوشنبه 29 اسفند1384

بهار

                                        همراه با بهار

 

ذرات آفتاب

 

و ریشه های سرخ شناور

 

در دستهای من سبز می شوند

 

مهتاب نقره فام لب بام

 

گل کرد

 

در هوای بهاری

 

وقت نفس کشیدن باران است.

                        

                                                                                غلامحسین عمرانی

 

 

                          مژده بهار

 

زباغ مژده وصل بهار می شنوم

 

نوید سال نو از پیر پار می شنوم

 

به یاد ریزش باران و برف آذر و دی

 

غریو شادی از ابر بهار می شنوم

 

                                                                                    محیط طباطبایی

به دست خط امید.ش.ض در 18:18 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه 28 اسفند1384

داروگ

خشک آمد کشتگاه من

 

در جوار کشت همسایه

 

گرچه می گویند((می گریند روی ساحل نزدیک

 

سوگواران در میان سوگواران))

 

بر بساطی که بساطی نیست

 

در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی

نیست

 

و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می

ترکد

 

چون دل یاران که در هجران یاران

 

قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران؟

 

داروگ: قورباغه درختی (دار + وگ ) به اعتقاد اهالی مازندران هرگاه داروگ بخواند

باران می بارد.

                                                                

                                                                                     نیما یوشیج

 

به دست خط امید.ش.ض در 20:15 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه 28 اسفند1384

کاری محبت آمیز برای یک دل شکسته

روزی دختر شش ساله ام سوزی نزد من آمد و پرسید

 

((مامان داری چه کار می کنی؟))

 

-دارم برای همسایه مون خانم اسمیت غذا درست می

 

کنم

 

-واسه چی؟

 

-برای اینکه خانم اسمیت دختر کوچلوشو از دست داده و

 

دلش شکسته و الان خیلی غمگینه. ما باید برای مدتی

 

از او مراقبت کنیم.

 

- چرا مامان؟

 

-سوزی!آدم ها وقتی خیلی خیلی غمگین هستند دیگه

 

نمی تونن کارهای کوچکی مثل غذا درست کردن رو

 

انجام بدن . خانم اسمیت همسایه ماست و ما همه مون

 

عضو یه خوانواده بزرگیم. برای همین لازمه که بهم کمک

 

کنیم. خانم اسمیت دیگه نمی تونه با دختر کوچلوش

 

حرف بزنه و یا اونو بغل کنه یا همه کارهای قشنگی که

 

مامانها و دخترها می تونن با هم انجام بدن را انجام بده.

 

سوزی !تو دختر باهوشی هستی و حتما یه راه حل

 

مناسبی برای کمک کردن به خانم اسمیت پیدا می

 

کنی.

 

سوزی سخت به فکر فرو رفت .چند لحظه بعد در خانه

 

خانم اسمیت را زد . بعد از چند لحظه خانم اسمیت در

 

باز کرد و جواب سلام سوزی را داد.

 

-سلام سوزی!

 

سوزی متوجه شد که در لحن خانم اسمیت آن حالت

 

شاد و موسیقی مانند همیشگی وجود نداره.انگار

 

ساعت ها گریه کرده بود چون چشمهایش نیز خیس و

 

متورم بودند.

 

خانم اسمیت پرسید ((سوزی چه کاری می تونم برات

 

بکنم؟))

 

سوزی با خجالت دستش را دراز کرد و یک چسب زخم

 

به خانم اسمیت داد گفت :((مامانم می گه دخترتونو از

 

دست دادین و قلبتون شکسته اینو واسه قلب شکسته

 

تون آوردم.))

 

خانم اسمیت برای چند لحظه نفسش بند اومد و سعی

 

کرد جلوی بغضش را بگیرد . زانو زد و سوزی را در آغوش

 

گرفت و در حالی که اشک چشمهایش را پر کرده بود

 

گفت:(( متشکرم عزیزم! می دانم که حیلی کمکم می

 

کنه.))

 

خانم اسمیت چسب زخم سوزی را کنار تابلوی عکس

 

دخترش چسباند تا هر وقت که اختیارش را از دست داد

 

به یاد دختر کوچولویی بیفتد که به فکر قلب شکسته او و

 

پیدا کردن راه حلی برای ترمیم آن بود. او می دانست که

 

برای ترمیم قلب شکسته اش به زمان نیاز داره ولی حالا

 

دیگر بهتر می توانست اندوه خاطرات روزهای شاد و

 

عاشقانه ای را که با دخترش سپری کرده بود تحمل کند.

 

                                     ملادی مک کارتی/ترجمه: پروین قائمی

به دست خط امید.ش.ض در 20:4 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه 28 اسفند1384

سفر به خیر

 (( به کجا چنین شتابان؟))

 

گون از نسیم پرسید

 

((دل من گرفته زاین جا

 

                             هوس سفر نداری

 

زغبار این بیابان؟))

 

((همه آرزویم اما

    

                      چه کنم که بسته پایم...))

 

((به کجا چنین شتابان؟))

 

((به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم))

 

((سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را

 

چون از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

 

به شکوفه ها به باران

 

ترسان سلام ما را))

 

                                                                                                          دکتر شفیعی کدکنی

به دست خط امید.ش.ض در 19:32 |  لينک ثابت   • 

جمعه 26 اسفند1384

20 روش برای آرامش

١- به تماشاي غروب آفتاب بنشينيد.


٢
- بيشتر بخنديد.


٣
- کمتر گله کنيد.


٤- با تلفن کردن به يک دوست قديمي، او را

 

غافلگير کنيد.


٥- هديه‌هايي که گرفته‌ايد را بيرون بياوريد و تماشا

 

 کنيد. شايد برايتان قابل استفاده باشند.

 
٦- دعا کنيد.

 
٧- در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنيد.


٨- هر از گاهي نفس عميق بکشيد.


٩- لذت عطسه کردن را حس کنيد.


١٠- قدر اين که پايتان نشکسته است را بدانيد.


١١- زير دوش آواز بخوانيد.


١٢- با بقيه فرق داشته باشيد.


١٣- کفشهايتان را عوضي پايتان کنيد و به خودتان


بخنديد.


١٤- به دنياي بالاي سرتان خيره شويد.


١٥- با حيوانات بازي کنيد.


١٦- کارهاي برنامه‌ريزي نشده انجام دهيد. براي

انجام آن


در همين آخر هفته برنامه‌ريزي کنيد!


١٧- براي کاري برنامه‌ريزي کنيد و آن را درست

طبق


برنامه انجام دهيد. البته کار مشکلي است!


١٨- از تناقضات لذت ببريد.


١٩- دستان خود را در آسمان تکان دهيد.


٢٠- در حوض يا استخري که ماهي دارد شنا کنيد،

 کنار


آنها.

به دست خط امید.ش.ض در 19:8 |  لينک ثابت   • 

جمعه 26 اسفند1384

خدا و فرشته و مادر

كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد
 
 
« مي گويند كه شما
 
مرا به زمين مي فرستيد ؛
 
 
اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي
 
زندگي به آنجا بروم ؟ !»
 
خداوند پاسخ داد :
 
« از ميان تعداد بسياري ازفرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر
 
 
گرفته ام
 
او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد »
 
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه !!
 
« اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم
و اينها براي شادي من كافي هستند . »
 
خداوند لبخند زد
 
« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد
 
 
زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود .»
 
كودك ادامه داد :
 
« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را
 
 
نمي دانم
 
خداوند او را نوازش كرد و گفت :
 
 
فرشته تو ، شيرين ترين و زيباترين واژه هايي را كه ممكن است
 
 
بشنوي
 
در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد
 
 
كه
 
چگونه صحبت كني
 
كودك با ناراحتي گفت :
 
« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»
 
اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت :
 
« فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي
 
 
دهد كه چگونه دعا كني »
 
كودك سرش را برگرداند و پرسيد :
 
« شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه
 
 
 
كسي از من محافظت خواهد كرد ؟»
 
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش
 
 
تمام شود
 
كودك با نگراني ادامه داد :
 
« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ،
 
 
ناراحت خواهم بود »
 
خداوند لبخند زد و گفت :
 
« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه
 
 
بازگشت نزد من را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو
 
 
خواهم
بود
 
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد .
 
 
كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند
 
او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :
 
« خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من
 
 
بگوييد »
 
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :
 
نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني او را مادر صدا
 
 
كني
به دست خط امید.ش.ض در 18:28 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه 21 اسفند1384

مصاحبه با خدا

 
 
 
        در خواب ديدم كه با خدا مصاحبه مي كردم...
 
خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه
 
 
كني؟
 
پاسخ دادم: اگر وقت داشته باشي
 
خدا پاسخ داد:
 
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري
 
 
كه دوست داري از من بپرسي؟
 
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها تو را بيشتر
 
 
متعجب مي كند؟
 
خدا جواب داد....
 
اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و
 
 
عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي
 
 
اين را دارند كه روزي بچه شوند.
 
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از
 
 
دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند
 
 
تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
 
اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را
 
 
فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در
 
 
آينده زندگي مي كنند.
 
اينك به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز
 
 
نخواهند مرد هو به گونه اي مي ميرند كه گويي
 
 
هرگز نزيسته اند.
 
سپس سؤال كردم:
 
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه
 
 
درسهايي در زندگي بياموزند؟
 
خدا پاسخ داد
 
اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا
 
 
بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام
 
 
دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق
 
 
ورزيدن واقع شوند.
 
اينكه ياد بگيرند خوب نيست خودشان را با ديگران
 
 
مقايسه كنند.
 
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
 
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان
 
 
مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم
 
 
باشد تا اين زخمها التيام يابند.
 
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين
 
 
ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها
 
 
است.
 
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه
 
 
دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه
 
 
احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
 
اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه
 
 
كنند و آن را متفاوت ببينند.
 
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند
 
 
بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
 
با فروتني خطاب به خدا گفتم:
 
از وقتي كه به من دادي سپاسگذارم
 
و افزودم: ‹‹ چيز ديگري هم هست كه دوست
 
 
داشته باشي آنها بدانند؟ ››
 
گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم ...

به دست خط امید.ش.ض در 18:54 |  لينک ثابت   •