دوشنبه 25 اردیبهشت1385
مرد و خدا
مي خواست مناجات کنه !
روبه آسمون کرد و گفت : خدايا خودتو به من نشون بده !
يدفعه يه ستاره دنباله دار از اين ور آسمون به اونور آسمون پر کشيد !
طرف که تو باغ نبود دوباره گفت : خدايا با من حرف بزن !
يهو صداي چهچه يه بلبل سکوت دشتو شکست ولي ....
بازم گفت : خدايا لااقل يه معجزه نشونم بده !
يدفعه صداي گريه يه بچه که همون وقت بدنيا اومده بود , دشتو گرفت .
يارو بازم نگرفت !
گفتش لااقل دستتو بزار روي سرم !
خدا از اون ور آسمون دستشو آورد گذاشت رو سر اون مرد .
مرد که حوصلش سر رفته بود با دستش پروانه سفيد خوشگلي که
روسرش نشسته بود رو پر داد و رفت....
پنجشنبه 21 اردیبهشت1385
نيايش
جمعه 8 اردیبهشت1385
دوستی
جمعه 8 اردیبهشت1385
دروغ و حقیقت
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم
به دريـــا برويم
و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و
گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ،
وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در
آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد
و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و
زشت است ، اما
دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته
نمايان مي شود


