جمعه 30 تیر1385
خانم اجازه!
خانم اجازه! من بیام پای تابلو.
خانم اجازه! بریم آب بخوریم.
خانم اجازه! مداد ما گم شد.
خانم اجازه! ما نقاشیمون رو کشیدیم.
خانم اجازه! علی حالش بده.
خانم اجازه! می شه امروز مشق ننویسم؟
خانم اجازه! بخدا ما مقصر نبودیم.
خانم اجازه! ما چند شدیم؟
خانم اجازه! با خودکار بنویسیم یا با مداد؟
خانم اجازه! ما بیایم انشامون رو بخونیم؟
خانم اجازه! رضا دفتر ما رو خط خطی کرد.
خانم اجازه! چرا بزرگترها با خودکار می نویسند ولی ما نباید با خودکار بنویسیم؟
خانم اجازه! پس کی زنگ می خوره؟
خانم اجازه! می تونیم بریم از محسن پاک کن بگیریم؟
خانم اجازه! گریه مون گرفته دیگه نمی تونیم چیزی بنویسیم!!
شنبه 17 تیر1385
بارون
چند شب پیش که داشت بارون می اومد رفتم لب پنجره تا قطرات زیبای بارون رو ببینم و با دستم لمسشون کنم . نمی دونم چی شد که به یاد گذشته ها افتادم. اون موقع ها از بارون بدم می اومد. وقتی می بارید از زیر سقفها می رفتم تا خیس نشم . اصلا ازش خوشم نمی اومد. تا اینکه یه روز که بیرون از خونه بودم ابرها شروع به باریدن کردند نه با خودم چتری داشتم و نه سقفی بود که از زیرش عبور کنم. به ناچار در زیر بارون به راهم ادامه دادم .اولش اعصابم حسابی خورد شد. ولی وقتی قطرات بارون کم کم بهم خورد یکباره احساس آرامش و سبکی کردم. دوست داشتم گریه کنم و داد بزنم. جالب اینجاست که برعکس تصورم بارون حتی منو خیس نکرد و وقتی که به خونه رسیدم خشک خشک بودم و فقط چشمهام خیس بودند چون بارون اونها رو شسته بود تا من حقیقت زندگی رو ببینم و معنی زندگی رو بفهمم و زندگی در واقع چیزی نبود جز خود بارون.
یادش بخیر اون روز بارون منو عاشق خودش کرد والان هرموقع بارون می آد دیگه از دستش فرار نمی کنم.
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

