تبليغاتX
* تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است * شهر آرزوها

یکشنبه 30 مهر1385

((به نام او كه با اهداي شمس به فرياد مولانا رسيد))

((بنويسم عشق من سلام

سلامم رو مي نويسم كه زحمت گشودن لبهايت براي پاسخش رو نبينم، نكند لبهاي نازنيت را براي پاسخ دادن به سلامم از هم بگشايي اما از روي اجبار.

فدايت شوم همين كه ته دلت چيزي مثل پاسخ تكان بخورد برايم كافي‌ست.))

ديشب دلم بدجور گرفته بود دلتنگ بودم بارونم كه مي اومد بيشتر دلتنگم كرد. تصميم گرفتم تا سحر بيدار بمونم. يه كتاب از مريم حيدرزاده با نام نامه هايي كه پاره كردم به دستم رسيده بود شروع كردم به خوندنش. نوشته اي بالا هم گزيده هايي از همون كتابه. واقعا نوشته هاي زيبايي بود.

(( قرار نبود عشق هم مثل گيلاس و بوسه و عيدي اولش قشنگ باشه.

قرار نبود كسي دير كند، تاخير كند.

قرار نبود انتخابمون ما بين آسمان فردا و ترديد زمين، گير كند.

قرار نبود كسي سختش باشد بگويد دوستت دارم.))

معلوم بود كه كلمات از دل يه عاشق بيرون مي آمد دلي كه معني عشق رو مي دونست.

((بگذار اعتراف كنم تو نيستي همه غريبه‌اند،آشنايشان را به رخ بيگانگيم مي كشند.))

كتابو تا قبل سحر تموم كردم،هنوز مونده بود تا سحر،منم از اين فرصت استفاده كردم حسابي رفتم توي فكر. جدي واقعا چي مي شد اگه در عشق شك و ترديدي وجود نداشت؟ چي مي شد كه گفتن دوستت دارم آسون مي شد؟ اي كاش بعضي ها اينو بفهمن. اي كاش....

اصلا ولش كن. داره نوشته هاي پست ايندفعه زياد مي شه، تموم كنم بهتره. آغاز اين پستو با متن مريم حيدر زاده شروع كردم، با اجازه‌شون آخر اين پست هم با متن ايشون تموم مي كنم.

(( مراقب چيزهايي كه شكستند و كاريشان هم نمي شود كرد و مراقب آنهايي كه هنوز هم مي شود مانع شكستنشان شد باش.

مي دانم حرفم رو گوش نمي كني، اما به خاطر خودت كمي مراقب خودت باش. زمستان تو را خوب نمي شناسد مي ترسم اشتباهي مريضت كند.

خب ديگر از دور،غبار نشسته بر پنجره‌هاي نيمه باز تفكرت را مي بوسم. در آخر از سهراب نيم اجازه‌اي گرفته  برايت مي نويسم:

تا تو هستي زندگي بايد كرد.))

(( كسي كه تو فرق ميان او و ديگران را احساس نمي كني اما او مي داند كه بي اعتنايي تو معنايي دارد كه آن را تنها مجنون مي فهمد و بس.))

 

به دست خط امید.ش.ض در 17:46 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه 13 مهر1385

تولدت مبارک

کاشی بود و از سرپله می آمد به نظر خودش روزگارش بد نبود. مادری داشت که از برگ درخت بهتر بود و دوستانی که بهتر از آب روان بودند. مسلمان بود و قبله اش یک گل سرخ. جانمازی داشت از چشمه و مهری که از نور بود.نمازش را وقتی می خواند که اذانش را باد بر سرگلدسته ی سرو می گفت. وضویش را با تپش پنجره ها می گرفت و نماز را طوری می خواند که گویی ماه در آن جریان داشت.

اسمش سهراب بود سهراب سپهری، شاید بشناسین. همان شاعری که می گفت تا شقایق هست زندگی باید کرد.همان شاعری که زندگی رو جور دیگر می دید چون چشمهایش را شسته بود و واقعا چه درست هم می دید. همان شاعری که معتقد بود.....

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت.

دوست را زیر باران باید دید.

عشق را زیر باران باید جست.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت. حرف زد نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون  است.

 

۱۵ مهر روز تولد سهراب سپهری مبارک باد.

 

 

سهراب جان تولدت مبارک.

 

 

 

 

به دست خط امید.ش.ض در 18:26 |  لينک ثابت   •