یکشنبه 29 بهمن1385
بابابزرگم رفت
(( غسلــش از اشک دهید، کفن از آه کنــید ، به غم انگیز ترین نوحــه بنالید، ای دل کـــه ، دل انگیزترین نغمه سرا می میرد چه مظلومانه زیست و رفت و چه سنگین غم نبودنش را برجای گذاشت.))
اگر اشتباه نکنم آبان ۱۳۱۸ به دنیا اومد شغلش کفاشی و در کارش استاد بود ازش به نیکی تعریف می شد مثل اینکه چهارسال پس از دنیا اومدن من سکته کرد و مریض شد. اوایل به کار کردن ادامه داد اما بیماریش سخت تر شد و خونه نشین گردید شب یلدا امسال مریضیش به اوج رسید و سکته مغزی کرد تا یک روز بعد از عاشورا مقاومت کرد و بعد ازظهر همون روز از دنیا رفت. صبح روز سوم امام دفن شد چند روز بعد سوم و بعدش هفتمش گرفته شد وچند روز دیگه هم چهلمش تموم می شه.
ساده تر از این هم می تونم بگم: پدربزرگم به دنیا اومد زندگی کرد و از دنیا رفت و الان فقط یادش هست که در خاطره ها می مونه.
((زانگه که زبان از پی گفتار گشودیم، گشـــودیم در دامــنه عمر ســـرودیـــم، سرودیــم
بـــر گنج درســــــت سخن نــادره کـــاران بر خـرده تـوان خرده ناچــیز فزودیـم
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم))


