|
|
|
زندگی در شهر آرزوها |
|
من اینجا در مکانی غریب و در زمانی که ماه ، لامپ همیشه روشن شب های تاریک مردم زمین ، برای دقایقی رو به خاموشی می رود ، می نویسم. می نویسم از خاطرات 85 در روزهای پایانی آن. می نویسم از بهار و از نوروزی که اگر چه به قول مادرم دیگه بزرگ شده بودم و خیر سرم در حال دیپلم گرفتن بودم اما باز در فکر عیدی هایی بودم که به جیبم می رفت و جالب اینجاست که چه خوب رفت در جیبم بیشترین عیدی های تاریخ عمرم. می نویسم از خردادی که امتحاناتم رو خیلی خوب تموم کردم و خودمو آماده کردم برای تابستونی پر استرس. می نویسم از تابستونی که اگر چه یکی از پراسترس ترین تابستونای عمرم بود اما یکی از شیرین ترین هاش هم بود به خصوص با دو اتفاقی که اول و آخرش افتاد. اولش با آ شنایی با دختری که اگر چه تونستم دلشو تا حدودی به دست بیارم اما در بدست آوردن قلبش هرگز موفق نبودم و آخرش هم با اعلام نتابج کنکور و قبولیم در دانشگاه. می نویسم از شب اول پاییز، شبی که بخاطر بلد نبودن راه در شهرجدید مسیر 300 تومنی رو با دربست گرفتن ماشین 1500 تومن دادم. می نویسم از روزهای پاییز که نمی دونم به دلیل غربت و یا دلایل دیگری بدترین روزهای درسی عمرم بود. می نویسم از شب یلدا، شب دراز زمستان، که درست وقتی من در خانه اقوام در تهران مشغول مراسم این شب بودم پدربزرگم سکته کرد. و می نویسم درست ازماه محرم،از یک روز بعد عاشورا، از بعداز ظهری که پدربزرگم از دنیا رفت و از صبح روز سوم امام که در یکی از غم انگیزترین روزهای عمرم ،پدربزرگم در حضور مادر و خاله هام ، گریه کنان توسط داییم به خاک بازگشت. و یک بار دیگر می نویسم از خاطرات اما فقط در حد یک پلک به هم زدن: عیدی ، امتحانات خرداد، دانشگاه،روزهای بد درسی پاییز و امتحانات بد زمستان و در آخر پدربزرگ. آره و اینچنین بود که سال 85 هم به دفتر خاطرات پیوست با تمام شیرینی ها و تلخی هاش، خوبی ها و بدی هاش و زیبایی ها و زشتی هاش. .... و اما : یا مقـــلب القلــوب و الابصار ، یا مـدبر اللــیل و النــهار، یا محول الحول و الاحول ، حول حالنا الی احسن الحال. خدایا کمک کن به خانواده ام ، به تمام دوستانم و به تمام مردم ایران و در آخر اگر خواستی نگاهی هم به من بیانداز. و اینچنین بود که سال 86 با تمام شیرینی ها و تلخی هاش، خوبی ها و بدی هاش، زیبایی و زشتی هاش در روزهای پایانی سال خاطراتم و درست در زمانی که ماه بار دیگر زمین را روشن می کرد و تاریکی را نابود می ساخت از نظر من شروع شد.(( آب زنید راه را هین که نگار می رسدمژده دهید باغ را بوی بهار می رسد رونق باغ می رسد چشم چراغ می رسد غم به کناره می رود مه به کناره می رسد .))تا چند روز دیگه نوروز شروع می شه و من از همین جا در شهر آرزوها، آغاز عید باستانی و سال 86 رو به تمام مردم ایران چه آنهایی که زیر خاک دفنند و چه آنانی که روی زمینند تبریک می گم.
امیدوارم که در سال جدید همه به آرزوهاشون برسند .
+
نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 18:39 توسط امید.ش.ض
|
سلام قولا من رب رحیم
سلام علی نوح فی العالمین
سلام علی ابراهیم
سلام علی موسی و هارون
سلام علی المرسلین
سلام هی حتی مطلع الفجر
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
+
نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 18:26 توسط امید.ش.ض
|
تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه آدمیان است. همه چیز تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.
به شهر آرزوها خوش اومدین.