|
|
|
زندگی در شهر آرزوها |
|
کاغذ را برداشتم تا شاید بتوانم بار دیگر با نخ فکرم کلمات را به هم بدوزم و اینبار معنی مادر را برروی کاغذ ببافم. اما هرچی سعی کردم موفق نشدم. ناگهان به یاد دکتر شریعتی افتادم او برای تعریف فاطمه (س) در کتاب فاطمه فاطمه است از بوسوئه خطیب نامور فرانسوی تقلید کرده بود، با خود فکر کردم چه اشکالی دارد که منم برای تعریف مادر از او تقلید کنم؟ بنابراین شروع کردم: مادر را مهربانی تعریف کردم اما تعریفی ناقص بود. مادر را ایثار تعریف کردم اما ناقص بود. مادر را صبور نام نهادم اما ناقص بود. مادر را زیبایی معنی کردم باز هم ناقص بود. مادر را محبت تعریف نمودم ناقص بود. مادر را بخشنده معنی کردم اما ناقص بود. و مادر را عشق تعریف کردم اما باز ... . . . اینها همه معنی مادر بودند ولی یک مادر فقط اینها نبود. به ناچار سرتسلیم فرود آوردم و تقلیدم از دکتر شریعتی را با این جمله تکمیل نمودم: معنی مادر فقط خود مادر بود. *** مادرم، عزیزم ، ای بهتر از جانم ستایشت می کنم روزت مبارک ای بهترین موجود هستی
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 19:8 توسط امید.ش.ض
|
به علت مسائل شخصی این پست حذف گردید.
+
نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 19:11 توسط امید.ش.ض
|
به علت مسائل شخصی این پست حذف گردید.
+
نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت 16:24 توسط امید.ش.ض
|
((بنويسم عشق من سلام
سلامم رو مي نويسم كه زحمت گشودن لبهايت براي پاسخش رو نبينم، نكند لبهاي نازنيت را براي پاسخ دادن به سلامم از هم بگشايي اما از روي اجبار. فدايت شوم همين كه ته دلت چيزي مثل پاسخ تكان بخورد برايم كافيست.)) ديشب دلم بدجور گرفته بود دلتنگ بودم بارونم كه مي اومد بيشتر دلتنگم كرد. تصميم گرفتم تا سحر بيدار بمونم. يه كتاب از مريم حيدرزاده با نام نامه هايي كه پاره كردم به دستم رسيده بود شروع كردم به خوندنش. نوشته اي بالا هم گزيده هايي از همون كتابه. واقعا نوشته هاي زيبايي بود. (( قرار نبود عشق هم مثل گيلاس و بوسه و عيدي اولش قشنگ باشه. قرار نبود كسي دير كند، تاخير كند. قرار نبود انتخابمون ما بين آسمان فردا و ترديد زمين، گير كند. قرار نبود كسي سختش باشد بگويد دوستت دارم.)) معلوم بود كه كلمات از دل يه عاشق بيرون مي آمد دلي كه معني عشق رو مي دونست. ((بگذار اعتراف كنم تو نيستي همه غريبهاند،آشنايشان را به رخ بيگانگيم مي كشند.)) كتابو تا قبل سحر تموم كردم،هنوز مونده بود تا سحر،منم از اين فرصت استفاده كردم حسابي رفتم توي فكر. جدي واقعا چي مي شد اگه در عشق شك و ترديدي وجود نداشت؟ چي مي شد كه گفتن دوستت دارم آسون مي شد؟ اي كاش بعضي ها اينو بفهمن. اي كاش.... اصلا ولش كن. داره نوشته هاي پست ايندفعه زياد مي شه، تموم كنم بهتره. آغاز اين پستو با متن مريم حيدر زاده شروع كردم، با اجازهشون آخر اين پست هم با متن ايشون تموم مي كنم. (( مراقب چيزهايي كه شكستند و كاريشان هم نمي شود كرد و مراقب آنهايي كه هنوز هم مي شود مانع شكستنشان شد باش. مي دانم حرفم رو گوش نمي كني، اما به خاطر خودت كمي مراقب خودت باش. زمستان تو را خوب نمي شناسد مي ترسم اشتباهي مريضت كند. خب ديگر از دور،غبار نشسته بر پنجرههاي نيمه باز تفكرت را مي بوسم. در آخر از سهراب نيم اجازهاي گرفته برايت مي نويسم: تا تو هستي زندگي بايد كرد.)) (( كسي كه تو فرق ميان او و ديگران را احساس نمي كني اما او مي داند كه بي اعتنايي تو معنايي دارد كه آن را تنها مجنون مي فهمد و بس.))
+
نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1385ساعت 17:46 توسط امید.ش.ض
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 19:7 توسط امید.ش.ض
|
يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود مَرد وارد شد و آنجا ماند چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت اين کار شما تروريسم خالص است نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند
+
نوشته شده در جمعه 25 فروردین1385ساعت 19:27 توسط امید.ش.ض
|
|
||
تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه آدمیان است. همه چیز تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.
به شهر آرزوها خوش اومدین.