|
|
|
زندگی در شهر آرزوها |
|
۱۸سالگیم تمام شد!!!!! حالا دیگر می توانم خودم حساب بانکی باز کنم. حالا دیگر می توانم خیلی راحت گواهینامه ام را بگیرم. حالا اگر دزدی کردم به زندان بزرگسالان می روم. و یا اگر مرتکب قتلی شدم لازم نیست به علت کمی سن چند سال منتظر اعدام بمانم. دیگر خیالم جمع است که اگر قصد ازدواج داشتم به اجازه پدرم نیازی ندارم. و اگر پدر و مادرم برای طلاق اقدام کردند انتخاب زندگی با یکی از آنها و یا با هرکس دیگر بر عهده خودم است. یعنی ۱۸ سالگی تمام، که سالها منتظر آن بودم فقط همین امکانات را به زندگیم افزود؟؟؟ حق باز و بستن و برداشت حسابهای بانکی رو به لطف حضور کارمندهای مهربان که هرگز در اجرای قوانین سخت گیری نمی کنند از یک سال و نیم پیش داشتم. خوشبختانه قصد ازدواج و دزدی و آدمکشی را ندارم. پدر و مادرم هم رابطشون خوب است و با توجه به قانون گذاشته شده برای ۶۸ یها از چند ماه پیش امکان گواهینامه گرفتن را هم داشتم. حال یکی پیدا شود و بگوید من چرا سالها منتظر ۱۸ سالگی تمام با این امکانات مسخره اش بودم؟؟؟؟ *** زندگیم یکنواخت شده، ای کاش دلم راضی می شد که کاری کنم ۲ شهریور امسال کسی تولدم را تبریک نگوید، تا شاید احساس تنهایی نیرویم را آنقدر زیاد کند تا بتوانم از این یکنواختی فاصله بگیرم اما......
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 19:20 توسط امید.ش.ض
|
|
تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه آدمیان است. همه چیز تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.
به شهر آرزوها خوش اومدین.